1131 کلمه = 5 دقیقه و 39 ثانیه
بسم الله العزیز ذوالقوه المتعال
نلمه ای برای مدافعان امنیت کشور، همان ها که در صف حق ایستاده اند.
شهریور ماه 1401 بود، کوچه و خیابان هایمان خالی بودند. البته آن موقع خالی بودنش را حس نمیکردیم. گروه گروه جمع شدیم برای سفر. همان سفری که دوسال از آن محروم بودیم و مجبور به صبر بر این محرومیت. داشتیم جزو راهیان اربعین میشدیم. رفتیم حرم و برگشتیم. دیدیم رنگ خیابان ها عوض شده و انگار پر شده. پر از حضور پر از وجود. البته حضورشان متعدد و وافر بود ولی در نهایت همگی یکی بودند برای یک هدف. و آنچه ما میدیدیم، دست خدا بود که در شهر خبردار ایستاده بود.
و چقدر غافل بودیم که پیش از آن خیابان هایمان خالی بوده ست. و چقدر در فراغت رسوب کرده بودیم که این خلوت را درک نمیکردیم. در این پنجاه روز آخر، همین آخرین پنجاه روزی که بر ما و بر شما گذشت، همین پنجاه روزی که من مثل همیشه هر روز از زیر پل پارک وی رد میشدم و مثل همیشه درگیر مسائل محل کار بودم و مثل همیشه هدفن در گوشم بود و مثل همیشه لباس میپوشیدم و مثل همیشه قدم بر میداشتم و مثل همیشه منتظر میشدم تا چراغ سبز بشود و مثل همیشه از خیابان رد میشدم.
شما اما نه مثل همیشه، بلکه شاید مادری، همسری ، دختری را نگران در خانه میگذاشتید و به خیابان میزدید، نه مثل همیشه لباس میپوشیدید، و نه مثل همیشه سر همان پایگاه خودتان حاضر میشدید و هرروز سر یک خیابان دیگر حاضر بودید و حضورتان هم مثل همیشه نبود، حضورتان در این پنجاه روز شده بود : حضور دست خدا. و خیابان ها را پر کرده بود. مثل همیشه نبودید تا ما مثل همیشه باشیم.
مردم به شما می گفتند: بسیجی، یا نیروی ضد شورش یا کلاه کج هایی که اسمشان را هم بلد نیستم یا مثلا پلیس یا انتظامی ها و سپاهی. مردم می گفتند و من حتی یک بار هم باور نکردم. و برخی از مردم، همان ها که همیشه سر هر بلوایی که به پا میشود، توهم اکثریت میزنند و بلند بلند توهماتشان را هوار میزنند، همان اقلیتی که اگر بیگانه ای این توهم را برایشان نمی آفرید در این چهل و اندی سال در اکثریت ملت ذوب شده بودند، همان اقلیتی که در امواج خروشان آبی میهن اسلامی مان مثل روغن سوخته همیشه روی آب مانده و عنصرشان با آب پاکیزه ملت ایران ترکیب پذیر نیست، این مردم معلوم الحال، به شما می گفتند سرکوبگر، اجیر، و حرف های بدتر. یک بار یکی از این نوع مردم جلوی من حرکت میکرد و رو به شما کرد و گفت : این حکومت اینجا هم سگ بسته.
که البته روغن سوخته پاکی آب را نمیشناسد و حتما خودتان هم بدتر از اینها را کوچکتر یا بزرگترش را شنیده باشید. من که شنیدم دلم شکست. البته دل شما که دل شیر است و از این مهمل بافی ها نمیشکند ولی دل من شکست. و چون دل شکسته بودم این نامه را برایتان نوشتم.
که بگویم ما، همان ها که ملت نجیب ایران محسوب میشوند، همان زنان و دخترانی که وقتی از کنارتان رد میشوند خجالت میکشند حتی یک خدا قوت یا خسته نباشید به شما بگویند، ( البته بعد از چهل روز من تمام جسارتم را جمع کردم و تمام کلماتی که در دلم بود را در یک خسته نباشید معمولی چپاندم و به یکی ازدستان خدا که زیر پل پارک وی ایستاده بود گفتم) همان مردانی که چون وقتشان تنگ است و کسی جایی منتظرشان است، انگار بی توجه از کنارتان رد میشوند و چیزی نمیگویند، همه آنها، شما را یاور دین خدا و نصرت ولی خدا و یدالله میشمارند و به توفیقاتتان غبطه میخورند.
که شما مظهر صبر و مظلومیت ملت ایران و جمهوری اسلامی هستید. و چقدر مسیر هر روز من دوست داشتنی ست وقتی زیر پل پارک وی رنگین شده به رنگ خدا. که صبغه الله و من احسن من الله صبغه؟
چه رنگی زیبا تر از رنگ خدا. و خدا را شاهد میگیرم که تمام دنیا را رصد کرده ام، از شرطی های مسجدالنبی تا پلیس های آمریکایی هیچ کجای دنیا، انقدر لطافت و شجاعت ، معنویت و صلابت، مظلومیت و قدرت در نیروهای نظامی با هم و همزمان جمع نشده. خودم یکروز که داشتم از سر کار برمیگشتم زیر همین پل پارک وی دیدم یکی از شما را که لباس ضد ضربه طورش را سجاده کرده بود و داشت به سمت خانه خدا نماز میخواند. و انگار از همان نقطه، زمین را به آسمان دوخته بودند یا آسمان فرود آمده بود، یا آسمان به زمین رسیده بود که بعید نیست در این آخرالزمانِ پر حادثه چنین هم رقم بخورد.
یا یک بار ولیعصر را که آمدم بالا، جو ملتهب بود حدود ساعت 8 شب، رسیدم سر فرشته، چند تا بسیجی و پلیس ایستاده بودند، از کنارشان گذشتم وارد خیابان فرشته که میشوید یک درمانگاه همان اوایلش هست به اسم درمانگاه فرشته که یک عابر بانک دارد و من همیشه از آن استفاده میکنم. آنروز هم میخواستم در عابر بانک پولی به کسی انتقال بدهم، دو نفر جلویم بودند، ایستاده بودم منتظر. دیدم که یک بسیجی یک موتور سیکلت را که یک پسر بادی بیلدر جوان و یک دختر مو طلایی فشن ترکش نشسته بود را نگه داشت دقیقا روبروی عابر بانک در گذر خیابان، اول فکر کردم خطایی کرده اند، بعد دیدم بسیجی یا پلیس جوان به پسر موتور سوار گفت : الان درستت میکنم و بعد یک پوک حرفه ای سیگار توی صورتش فوت کردم و یکی هم توی صورت دختره فوت کرد. و بعد گفت ی ثانیه دیگه درست میشه و دفعه بعدی وقتی بهت گفتند بایست، وایسا، کاری که باهات ندارند، وقتی اینجوری رد میشی، آسیب میبینی. به خدا قسم که هیچ پلیسی در هیچ کجای دنیا نمیرود در حد وسعش به کسی که بی گناه گاز اشک آور خورده، کمک کند، خدا شاهد است و من نیز به قدر و میزان خود اینرا شهادت میدهم که در فتنه ی دجال، همان موجود یک چشمی که گاهی چشم اش به اندازه یک تلوزیون بزرگ است و گاهی به اندازه تلفن همراه کوچک، همان فتنه ای که پیش از شروع نظم جدید جهانی، پیش از آن حادثه بزرگ، همان ظهور عظمی رقم میخورد، شما در این فتنه، دست خدا شدید و به نصرت او شتافتید.
این نامه را که البته خلاصه کردم تا در یک ورقه جا بشود، تشریح یک خسته نباشید معمولی بدانید. یک خسته نباشید خیلی خیلی معمولی از طرف دختری که روسری اش را با سوزن محکم میکند. چادر مشکی میپوشد، و اخیرا موهایش را بی نظم و نامرتب قیچی نکرده به نیابت از خیل کثیری از این دختر و پسرها برای رضای خدا به نیت قوت قلب دادن به دل نیروهای خدا نوشتم، قربه الی الله.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
امضا : یک فاطمه از میان فاطمه های این شهر
عجب قلمی زدید
شما به زبان های دیگر هم وبلاگ نویسی میکنید؟ اگرنه پیشنهادم اینه حتماً بکنید...