صورتم من نیست.

چشمانم، قامتم و تمام بدنم مال من نیست.

هر آن چیز را که نمیتوانم با خود به درگاه ابدی الله ببرم، عاریه است.

و هر آنچیز که عاریه باشد، از من نیست.

پس من اندامم نیستم.

 

اموالم من نیست.

آن کره‌ی زمین روی میزم که از همه چیز بیشتر دوستش دارم را نمیتوانم با خود ببرم.

حتی همین کره زمین بزرگی که هر روز روی آن قدم میزنم و هر هفته یک جای جدید از آن را کشف میکنم و با تمام وجودم به دیدن اش کنجکاوم را هم بعد از ۱۳۵ سال ترک خواهم کرد.  چه برسد به آن کره‌ی پلاستیکی!

شاید هم بعد از ۱۰۰ سال.

نمیدانم. هیچ کس نمیداند دقیقا چه موقع جز همان کسی که باید.

بهرحال دوست دارم تا اجل مسمی همان که زمان اصلی تقدیر است، در آغوش زمین بمانم.

مگر آنکه کسی از تختی بر عرش الهی، خریدار وجودم بشود. 

نه آنکه وجودم خریدنی باشد، نه!

چون اون خیرخواه است.

یخ آب شده‌ی وجودی چون من را ممکن است بخرد آن هم وسط تابستان!

 

اعمالم من نیست.

هر چه خوب خواندم و خوب نوشتم.

هر چه نیکو انجام دادم و به سرانجام رساندم به توفیق خودش بوده.

من اعمالم هم نیستم.

چرا که عمل از اندیشه برآید.

و عمل بدون اندیشه، بدون نیتی که به قصد قربتِ او باشد، بیهودگی محض است. 

 

اندیشه باقی ماند!

گشتم دیدم ایمانم، باورم، و گذرگاه طولانی اندیشه ام تمام آنچیزی‌ست که میتوانم با خود ببرم.

چرا که با اندیشه ام اعمالم را خواهم ساخت و اعمالم توشه ام خواهد بود.

پس اندیشه‌ام من است. حتی اگر مال من نباشد. 

همه‌ی آن چیزی که میتوانم با افتخار درباره‌ی خودم به زبان بیاورم، یک تعریف از من با مالکیت درجه دوم است.

دقیق که نگاه میکنم، میبینم از خود که هیچ ندارم، هرچه نیکو در من‌ست، اوست.

حتی اندیشه ام.