909کلمه = 4 دقیقه و 30 ثانیه
نماز صبح را سر وقت خواندیم وهوا هنوزهم تاریک بود که راه افتادیم.
در یکی از کنار گذرهای اتوبان امام علی (ع) وعده کرده بودیم.
وسط مسیر یک توقف داشتیم همان موقع ها بود که میشِ سفیدِ روز داشت از پوستینِ گرگِ سیاهِ شب در می آمد.
کم کم داشت صبح میشد؛ و گنبد طلایی یک امامزاده در مسیرمان همقدم با صبح طلوع کرد.
رفتیم امامزاد هاشم سلامی دادیم و عرض ارادتی کردیم.
بعد از زیارت دوباره دل به جاده سپردیم، خیلی نگذشته بود که بنظر میرسید باید پیاده میشدیم.
صاحب مرکبها رفتند مرکبها را در مقصد قفل کنند و پیش ما برگردند.
ما که پیاده شده بودیم رفتیم زیر یک پل خشتی که معلوم نیست نیاکان آن منطقه چند صد سال پیش آجرهایش را برایمان پخته بودند و معلوم نیست چندین روز را زیر باران خیس خورده بود و بعد زیر آفتاب دم کشیده بود تا ما هم به زیر سایهاش برسیم.
نشستیم به انتظار آنها که ابتدا به وصول مقصد رسیدند بعد در بند مسیر گرفتار شدند.
کمی که گذشت و همه که جمع شدیم صبحانه را نوشیدیم البته نه اینکه نوشیدنی باشد بلکه منظور نوشِجان کردن است.
همان گندمها که روی صدها دست چرخیده بود تا نان بشوند و به دست ما برسند. و همان تخم مرغها که برای خود داستانی طولانی داشتند تا در ظرف ما بشکنند.
بعد از نوشیدن صبحانه لباس خود را پوشیدیم و پا بر خاک گذاشتیم و راه افتادیم.
چه راهی؟ مسیر بهشت.
دره نبود قله بود.
قلهای از زیبایی، خنکی، عظمت و شکوهِ مخلوقاتِ مسرت بخش.
و چه چیدمان زیبایی آنجا جلوهگر بود.
جلوتر رفتیم؛ به آب رسیدیم.
یک رودخانه از آبهای بسیار واقعی.
نگاه که میکردی آبی بود ولی شفاف نبود.
دست به آب میزدی؛ رنگی میشدی. رنگ آب؛ همانقدر آبی.
و اگر به دل آب مینشستی دیگر چیزی از آن نیمهی بدنت که زیر آب بود پیدا نبود، چرا که آب شفاف نبود تا بتواند تو را نشان دهد. آبی رنگ بود یک آبیِ آسمانیِ مخصوص.
انگار بخاطر دل دادنِ آب به مقداری از املاح معدنی، دیگر بجای کفِ رودخانه، املاح معدنی را به نگاه ناظران نشان میداد.
و وقتی در روشنی روز صورتت را در آب نگاه میکردی باز هم املاح را نشانت میداد و دیگر خبری از انعاسِ غیرو اغیار نبود!
آب آنجا در عشق به املاح معدنی به توحید رسیده بود.
ساعت ۴ مرتبه دور خودش چرخیده بود و ما در طول این چرخشها در میان آبهای دلدادهی پلور راه میرفتیم و رودخانه میپیمودیم.
هرچه بیشتر میپیمودیم آبهای پلور هم بیشتر مارا را در مینوردیدند.
پیمایشی که تا سر شانه ی من و تا عمق دلم رسید.
چقدر آبهای دلدادهی پلوری را به سر و صورت یکدیگر پرتاب کردیم.
و سر زیر آب بردیم و شنا کردیم و روی سنگهای بزرگ در راه نشستیم و آبشارک دیدیم و آب واملاح خوردیم و سنگهای زیر پایمان را ندیدیم و زمین خوردیم و دست به دره جلو رفتیم و سر خوردیم و همراه رودخانه خروشیدیم و دستان رودخانه را در دستان خودمان فشردیم و چقدر سیراب شدیم !! در میان آن دره خیس نمیشدیم بلکه طعم املاح معدنی به خود میگرفتیم.
و هر چه در آب قدم میگذاشتیم، گِل نمیشد. حتی اگر قصد گِل کردن آب را هم داشتیم باز هم نمیتوانستیم.
آبِ عاشق که گِل نمیشود.
مثل انسانِ عاشق.
آن هم عشق به یکی.
عشق موحدانه نمی گذارد که گِل و آلودگی به میانت نفوذ کند.
عشق موحدانه تو را روان و جاری می کند.
عشق موحدانه تو را از روی تمام سنگهای مسیرت عبور میدهد و دره را برایت بهشت میکند.
چه آب باشی. چه آدم.
آن قدر رفتیم تا از دره و کوه و دشتی فراخ و سرچشمهای گوارا گذشتیم و رسیدیم به مقصد.
و کجا بود آن مقصد؟ امامزاده اسماعیل.
همانجا لباسهای مرطوب را با لباسهای برهوتی عوض کردیم، با لباسهایی خشکِ خشک.
و در پناه همان امامزاده، نماز شکستهای خواندیم و ناخودآگاه به خواب رفتیم.
وقتی از خواب بیدار شدم که کسی ما را برای ناهار صدا میزد.
چه اندازه خوب! گشتیم و سایهای پیدا کردیم.
زیراندازی انداختیم و به زیر سایه خزیدیم به دیوار بیرونی امامزاده تکیه زدیم و یک ناهار دبش و باصفا کنار همنوردانی باصفاتر از گروه گردشگری نارون نوشیدیم.
ناهاری که روی ذغالهای داغِ همان روبرو پخته شده بود.
و رایحهاش فضا را بغل کرده بود.
وقتی به نیت بازگشت سوار مرکب شدیم ماشین پر بود از لباسها و کفشهای مرطوب. و یک دسته ی بزرگ از گیاهی به نام خرگوشک که در آن منطقه به وفور دیده میشد.
و ما نیز به عنوان سوغات مقداری با خود به شهر بردیم.
به امامزاده بدرود گفتیم و راه افتادیم.
امامزادهای که حرمش اتاقکیست و مزار آن بزرگوار در آن اتاق دفن شده و به برکت صاحب مزار تبدیل شده به پناهگاهی برای خستگانِ مسیر.
برای کوه نوردان و رودخانه نوردان.
و اینگونه ما بین الحرمین را پیمودیم.
از امامزاده هاشم تا امامزاده اسماعیل به نیت نجف تا کربلا.
به نیت قدمهایی که چقدر دلم برایشان یک ذره شده.
برای همان قدم هایی که در راه آن عشق یگانه برداشته میشوند. برای همان عشق توحیدی که اگر عاشق هرکدام از اهل خانهشان شده باشی یا اگر عاشق همهشان باشی باز هم دلدادهی یکی هستی.
یکی فقط.
آنروز جمعهی دلانگیزی بود که در دهم تیر ماه یکهزار و چهارصد و یک در میان آبهای پلور قدم برداشتیم، به نیت همان مسیر دلدادگی.
به نیت قدمهای اربعین.
زیبا بود