۱۴۲۱ کلمه = ۷ دقیقه و ۶ ثانیه
اولین بار اینگونه اسمش را خواندم، جانِسْتُون.
شبیه اسمهای فرنگی بود، وقتی در وجود بلندش افتادم، فهمیدم جانسِتان بوده که به لهجهمحلی میخواندند: جانسِتون!
یک دشت بزرگ و پهناور، شبیه دشت کارتونهای دهه هفتاد، شبیه دشتی که حنا آنرا مزرعه میخواند؛ یا شبیه کوه های آلپ؛ زیباتر، خلوت تر، خودمانی تر، بکر تر.
بکرِ محض.
هیچ کس بجز خودمان و خدا و چند تا گراز نر و ماده آنجا نبود.
و البته یک توله گراز به همراهشان.
زیبا تر از هر کوه ودشتی بود حتی زیبا تر از آلپ چرا که یک انحصار فوق العاده در میانش جا خوش کرده بود.
منظره ای انحصاری از رشته کوهی که صورت هر کدامشان رنگ خاصی به خود گرفته.
یکیشان خاکی بود دیگری پر از برف وبغل دستی اش زمردکوب شده؛ همانقدر سبز.
و به طور خوشایندی دنج و خلوت بود، آنجایی که جانمان را ستاند، تا رخصتِ وصل بدهد!
از همان ابتدای مسیر، رودخانه دامن گشوده بود برای استقبال. و گل ترانه می خواند و نسیمی ملایم و خنک و بهاری صورتت را و البته نه فقط صورتت را نوازش میکرد.
باید از روی پل های دستساز محلی می گذشتیم، همان پل هایی که انگار برای عبور کردن ساخته نشده بودند، ایستاده بودند تا از روی آنها بگذری و منتظر بودند بیوفتی در رودخانه که به سر تا پای خیس ات قَه قَه بخندند.
گرچه منتظر بودند ولی نتوانستیم دلشان را شاد کنیم و ازروی آنها رد شدیم بدون آنکه خیس شویم و صدای بلند خنده پل ها را بشنویم!
بعد رسیدیم به قاصدک ها ولی بر آنها ندمیدیم باشد که رستگار شویم!
دمیدن بر قاصدک ها سهم بچه های کوچک است.
البته من نه؛ ولی کودک درونم، چندتایی از آنها را چید و بر آن دمید و آرزو کرد و آرزویش را با امید به دل آسمان فوتاند، فوت کرد.
از همان ابتدا، راه سبزِ سبز بود.
و حتی سبز تر.
خورشید نبود.
رفته بود مرخصی بخاطر ما.
آسمان سراسر ابر بود و هوا سرتا پا خنکی.
شاید اگر آنروز خورشید مثل همیشه سر جایش بود، حسابی سیاه چرده میشدیم . مغزمان درون جمجمه هایمان می پخت و دم میکشید.
ولی خداراشکر، آن آفتاب سوزان، دست ماه و ستاره را گرفته بود و رفته بودند اطراف کهکهشان گردشی بکنند.
کمی که جلوتر رفتیم و پاکوب را دنبال کردیم، دستمان از دست روخانه جدا شد.
سُر خوردیم در آغوش صخره های بلند وسنگی.
سنگ های طبقه طبقه.
همان سنگ های جذاب.
یک سربالایی بلند سنگیِ حدود ۸۰ درجه را که یک دست به سنگ و یک دست به باتوم بالا میرفتی، میرسیدی به یک سرازیری بلند ۸۰ درجهی سنگی!
در تمام این سالها این چنین با یک شیب ناگهانی مواجه نشده بودم؛ شب قبل از سرپرست برنامه پرسیده بودم: اینجایی که داریم میرویم شبیه کجاست؟ ایشان هم محض مزاح گفتند: شبیه درکه!
من هم خوش خوشان و بدون باتوم راه افتادم. باخودم گفتم درکه که باتوم نمیخواهد.
لذا درآن سربالایی پر شیب اگر همه یک دست به سنگ و یک دست به باتوم بودند، من دست دیگرم را به زانوهایم دخیل کرده بودم.
به سراشیبی که میرسیدی و آنرا مستقیم فرود می آمدی، میرسیدی به یک چشمهی آب گوارای ناب بینظیرِ خنکی که هر آنچه خوبی هست، تقدیم قطره قطره هایش باد!
یک آب مطبوعِ طعم دار خوشبو، همان آبی که زمین را زنده میکرد.
و ساکنان زمین را.
همان آبی که همه را پاکیزه میکرد و فریبندگی شیطان را از وجود آدمی درو میکرد همان آبی که دلها را قرص میکرد و قدم ها را استوار نگه میداشت.
و من را هم.
اگر مومن بودی و بر لب چشمه می نشستی، و از آن می نوشیدی، جامه ی عمل پوشانده بودی به نوشیدن ماءً طهوراً.
آنجا چشمه ای بود و آبی مملو از طهارت مطلق!
آنقدر خوب بود که دو تا بطری از آن را سوغاتی بردم شهر، برای خویشان وهمکیشان، اقوام و همسایگان، دوستان و آشنایان!
گرچه به نیت همه بردم ولی بجز دو نفررا ننوشاند! وسع آن دو بطری بیش از آن نبود!
هنوز هم میتوانم یک قصیده شعر طولانی برای همان یک چشمه آب بنوازم!!
اما مجبورم بگذرم، تا به پَرِ قبای آن عظمت بی انتها بر نخورد، آن رشتهکوه کلان!
که میلیون ها سال یک گوشه از این زمینِ به ظاهر سردِ در باطن آتشین نشسته بود؛ منتظر ما تا برسیم. با چمن هایی که شبیه فرشی یک تکه، برای کوه، لباس شده بودند.
پیراهنی تره و تازه و سبز.
و در عمق خود آنچنان خرم بودند که وقتی بر رویشان قدم میزدی، با اینکه کفش؛ عایقِ جریان انرژی است، ولی طراوتشان را تزریق میکردند به کفش کوهِ بیجانم.
و کفشام را زنده کردند از مردگی!
و از آن روزبه بعد کفش کوهم، به لطف چمن های آن دشت بزرگ، یک جامدِ نباتی شده.
نفس میکشد.
و من هم.
شده ام یک انسان زندهتر.
شده ام زندهترینِ خودم.
آنجا همهی خوبان کنار هم جمع شده بودند، کوه و آبشار و دره و چشمه و غار و قله و برف و چمن و خاک و اووه چه ضیافتی!
غار دستسازی با داستان بلندش، در دل دشت، منزل کرده بود.
این بزرگ ترین کاردستی ای بود که تا کنون میدیدم.
صاحب اثرهم بیوک آقا نام داشت.
از همه جالب تر اینکه شنیدم ایشان در همین قرن بیست و یکم زیسته و چند تا غار با دستان خودش با همان تیشه های قدیمی آهنی بر اندام کوه نقش کرده.
به گمانم بیوک هم عاشق دشت شده بود خواسته بود یک خانه ی ابدی برای خودش و همه کسانی که به قلب کوه دوخته میشدند ، ساخته باشد.
فقط خود کوه بود که میتوانست آنجا برای ساکنانش خانه باشد .
گرچه که ما بیشتر از آنکه در غارساکن شویم، آنرا نوردیدیم. و از آن بازدید کردیم به سختی بالا رفتیم و با طناب و طناب کشی و کمک های سرپرست مهربان برنامه توانستیم با کم ترین آسیب آیت الکرسی خوانان به پایین بر گردیم.
ولی اگر کسی اسپانسرمیشد تا یک ماه آب و غذای مرا به غار بیاورد که تلف نشوم، حاضر بودم یکماه در آن عظمتِ با شکوه سکنی بگزینم!
جلوتر آبشاری متعالی توسط دستان خدا افراشته شده بود که آسمان را به دره وصل کرده و خودش را رسانده بود به چشمه.
شاید هم چشمه را رسانده بود به آسمان.
خدا میداند.
کمی جلوتر یک سرسرهی خداساز، مقیم دشت شده بود، که یکراست از آسمان ریخته بود روی دامن کوه و از زمستان تا الان در زاویه ۹۰ درجه منتظر ایستاده بود تا ما برسیم و جیغزنان، گوشِ منجمد اش را ناشنوا کنیم!
ما هم ناجوانمردانه بر بدن یخی اش جاری شدیم و جاری تر.
نه یک بار بلکه بارها.
و این بهترین خاطره ام از سرسره است.
جوری که دیگر خاطرهٔ سرسره های کودکی مثل قبل مرا سر شوق نمی آورد.
چرا که من به سمت او ندویدم بلکه آن سرسره بود که انحصارا ایستاده بود و خودش را ماه ها از چشم آفتاب نگه داشته بود تا ما برسیم. او ما را فراخوانده بود.
در راه بازگشت بجای خستگی پر شده بودم از نشاطی بی انتها.
و البته پر از گل و لای!
کفش هایم کوه را با خودشان بغل کرده بودند و در قالب گِل، بخشی از بدن کوه را به سوغات آوردند.
سوغاتیِ نطلبیده!
نزدیک ساعت یک بعدازظهر همان مسیر پر پیچ و خم را برگشتیم هر چه بیشتر به رودخانه ی اول مسیر نزدیک میشدیم بیشتر صدای آدم های دیگر را میشنیدیم.
همه همان اول راه اتراق کرده بودند.
پیک نیک زنان از رودخانه لذت میبردند گرچه که آنچه ما از آن عمقِ بی نهایت چشیدیم، خوش طعم ترین بود.
از غار بیوک آقا اگر مسیر را ادامه میدادی، میشد برسی به قله جانستون.
ولی ما همان غار را قله اعلام کردیم و از دور دست بر سینه گذاشته و به قلل افراشته سلامی داده و برگشتیم.
همین که به ماشین ها رسیدیم، کم کم باران شروع به چکیدن کرد.
معلوم نیست ابر چند ساعت بغض خودش را خورده بود تا ما به مبدأ برگردیم بعد گره از گلوی خویش باز کند.
در مسیر بازگشت باران خودش را روی شیشه اتومبیل به ما نشان میداد.
و ما آنروز تک تک عناصر طبیعت را ملاقات کردیم.
یک صله ارحام دسته جمعی در یک ضیافت شاهانه!
این رخداد بینهایت خوب، ساکنِ نهم اردیبهشت هزار و چهارصدو یک شد و تا ابد آنجا ماند.
در خاطراتمان.
توصیه ها :از همان آغاز راه آنتن ها جان به جا آفرین تسلیم کردند؛ فکرش را هم نکن که تنها پا بر این زمین جانستان بگذاری!
ما با تعدادی از دوستان جان رفتیم که همگی اهل دل بودند و باصفا.
همراه سرپرستی کار آزموده از باشگاه کوهنوردی سلام همنورد.
تصاویر این سفر را اگر میخواهی ببینی، به صفحهی اینستاگرامم سری بزن.
Fateme_naz1
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین
{ امضا فاطمه }
عجب قلمی !
لایک فراوون داشت ! 😁😁
یه کم هم از شیطنت ها مینوشتی فاطمه خانم !!! 😂😎